تبليغاتX
LilypieNext Birthday Ticker DaisypathNext Anniversary Ticker ...Seems cHoCoLaTe

...Seems cHoCoLaTe

تقدیم به تو که کودکی خستگی ناپذیر و بزرگ نشدنی در وجودت است...

من چقدر سگ جونم که نمیمیرم با وجود این همه شک !(با ضمه )

و چقدر پرو تر که همیشه یه امید کوچولو تو قلبم وجود داره !

خیلی خستم خیلی .دیشب وقته خواب تمامه این حرفایی رو که دارم اینجا مینویسم

تو ذهنم مرور کردم و تصمیم گرفتم اولین کاری که میکنم صبح نوشتنه اون حرفا

باشه و جالب بود تمامه شب خوابه حرفامو دیدم !


من

خونه نمیخوام

ماشین ۱۰۰ میلیونی نمیخوام

رشته مهندسی پزشکی تو هیچ جا نمیخوام

کفشو کیفو لباسو شلوار لی های مارک دار نمیخوام

من پولو تراولو چک و کارت بانک که دوس داشتم تو کیفام ردیف باشه نمیخوام

از این همه کارت شناسایی متنفرم نه یکی نه دوتا ۸ تاااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

موبایل ۱ میلیونی و لب تاپو اسکنرو پرینترو ipod و mp3 و چیزا برقیو نمیخوام

عذای بیرونو ساندویچو پیتزا حالمو بهم میزنه

استخرو تفریح و مسافرت دیونم میکنه

نشستن تو هواپیما واسه ساعت های متوالی منو از دنیا منزجر میکنه

من اینارو نمیخوام

من

یه خدا میخوام

یه اتاقه ۶ متری تو یه کلبه شمال هر جا

بدونه هیچ وسایله ارتباطی و هیچ پولی

با یه تراکتور که بتونم زمینو شخم بزنم چند تا گاو که شیرشون یه پول  خیلی جزیی

واسه عذا در بیارم

با یه رختحواب نه تخت!

و

یه

مریم

میشه؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم تیر 1387ساعت 12:58  توسط galaxy  | 

چند دقیقه پیش تنها شدم تو خونه

زودی از اتاقم اومدم بیرون به سمته ماهواره

رفتم روشنش کردم

زدم pmc.....داشت راجع به بازیای play station...ps3...psps....sega میحرفید و معرفی میکرد

منم حوصلم سر رفت

زدم iran music

همین که زدم دیدم به به اهنگه مورد علاقم...سام...امشب

همین که جمله اولو خودن

یهو گفتم خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

این همون شعریه که مریم اینجا نوشته

واییییییییییییی

این شعرو فکر کنم باز ۱۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰۰ بود گوش میدادم

چرا الان فهمیدم این شعری که من دوس دارم و حفظمش همون شعریه که مریم دوسش داره

و تو وبلاگمون نوشته!؟!!!!

جالب اینجاس وقتی مریم این شعرو تو وبلاگ نوشت من همیشه میخوندمش هر وقت می اومدم تو نت

حفظم بودمش یعنی که!!!!!!!!!!!!!!

چرا بعد این همه مدت فهمیدم؟!!خداااااااااااااا

من این حواسم کجاس جدی؟!!

حفظش بودم فقط زمانی که از رو  وبلاگ میخوندم!خیلی عجیبه واسه خودم

من خوبم یعنی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 19:43  توسط galaxy  | 

 

خیلی وقته میخوام اپ کنم ولی هیچوقت اون حرفیو که واسه شروع دنبالش بودم  پیدا نشد تا دیشب اونم به چه صورت! اگه بدونی حمیده وبلاگت باعث شد من بعد از چند ماه زبون باز کنم باورت نمیشه!

من جزو ادم هایی هستم که  همیشه گوشی های عجیب و کیبورد دار دارم که راحت باشم واسه اس ام اس در واقع گوشی های بزرگ! و صرفا محضه خاطر مریم!چون از زمانی که ما نیستیم نه من گوشی بزرگ دارم و حتی موبایلم ندارم! این اواخر که زندگیم دگرگون شد حتی گوشی هم اعتراضه خودشو به زندگی اعلام کرد و خراب شد و بر عکس همیشه هیچ تلاشی واسه درست شدنشکه نکردم هیچ بی خیالم شدم!ولی بعد ها به خاطر اینکه اگه یه زمانی مردم و خواستن بدونن کدوم قطعه قبرستونم مامانم به زور یه گوشی بهم داد اونم واسه یکی از دوستا که تو خونه بود و اومده بود گوشیشو بذاره و یکی دیگه ببره! این گوشیو که ظاهراmp3 داره گرفتم دستم! که تنها زنگ زنندش مامانم و البته بابام هستن!و هیچ کس نیس که اس ام اس بده! دیشب بیکار بودم همینجور که دراز کشیده بودم رو تخت یهو رفتم تو اهنگا...از همه حاطره دارم در نتیجه تند تند رد کردم یهو رسیدم به یه اهنگی که شدیدا اشنا بود گذاشتم بخونه و اروم ارومم اشک ریختم و بعد فهمیدم این اهنگ واسه وبلاگه حمیدس و رفتم تو خاطرات یه روز که از امتحانه قلم چی با مریم اومدیم پیشه پمپ بنزین تو فلکه ساعت دقیقا همین اهنگه شروع کرد خوندن! و این شد بهانه ای واسه نوشتن در وبلاگ!

 

یه زمانی بابام که داد میزد!البته هنوزم میزنه!تو تلفن!از داخله اشپز خونه همیشه صداش می اومد یه روز وسطه  حرفاش داشت راجع به بایکوت میحرفید...نفهمیدم یعنی چی..حالا میفهمم

زندگیه خودم بایکوتو معنی کرد!بدونه موبایل...اینترنت...دانشگاه....و همه چی!

زندگیم فقط شدم خودم و خودم ! غرق در خودم و کار های خودم! و هیچ کس رو هم نمیتونم بپذیرم!و تمامه اطرافیان میدونن که من دیونه مریم هستم خداروشکر کسی کاری بام نداره یا گیری نمیده !

هنوز برای انجامه کاری که کردم خودم درش موندم و واسم هضم نشده ...وقتی هنوز خودم باهاش مشکل دارم پس نمیتونم جوابگو واسه بقیه و یا حتی خوده مریمم باشم!چون هنوز خودم هنگم توش!

زندگی خیلی بازی داره خیلی روزگار عجیبه! هیچوقت روزیو بدونه مریم تو فکرم نمیگنجید!هر وقت خرف جدایی میشد خودش حالمو بهتر میدونست که مثه دیوونه ها فقط التماسو خواهش بود ! و همیشه بعد از گریه و زاری باید اونجوری میشد که دوس داشتم!حتی اگه مریم دوس نداشت ولی بهخاطر من قبول میکرد! ولی الان چند ماهه که ما بدونه همیم و زمان مبگذره!فقط میگذره که بگه گذشتم!همین!

والا برا من جز بد بختی واقعا چیزی نداش!

سال ۸۶ در اوج قشنگ ترین سال بدترین سال بود!در واقع ساله ۸۶ واسه خودم ۲ تا سال گرفتم یکی نیمه اول که توصیف شدنی نیست از لذت و یکی نیمه دوم که توصیف شدنی نیست از درد و غم!

این روزا مشکلات داره کمرمو خم میکنه!اندر خمه این مشکلات برزگ شدمو عاقل!!به وضوح حس میکنم و هزاران بار از اطرافیان شنیدم!  مشکلات و تجربه ها ادمو میسازه!

او دورانی که من و مریم تازه از هم جدا شدیم قابله توصیف نیست که چقدر سخت بود و بدتر از اون مشکله خانوادگی که بووجود اومد و مثه همیشه که انگار من تک فرزندم وظیفه همه چیز روی دوشم بود!چه روزهای سحتیو نکیشدم و چه شبایی تا صبج گریه نکردمو له نشدم زیر این بار مسولیت! با تمامه این بد بختی ها که هنوز نه اون جل شده نه مشکله خودمو مریم ولی هنوز نفس میکشکو هستم!

نمیتونم بگم کدومش اذیت کننده تره!مریم مشکله خودمه که وحشتناک ترین اتفاقه زندگیم بود و هست! اومدنش....دیدنش...دوس داشتنتش..بودسیدنش....با هم بودنش...ارتباط های عاشقانه ای که داشتم همه و همه در اوج لذت پر از عذابه!

ولی اون روزها انگار گذشتن!اروم اروم جو داره اروم میشه!خیلی زود تر اونچه فکر میکردم بزرگ شدم و تجربه هایی کسب کردم که کمتر کسی تو این سن داره!

باتمامه تجربه هایی که ادم بدست میاره یه سختی میکشه ولی تجربه ای که  واسه مریم کسب کردم بهم ثابت کرد که دوس داشتن های واقعی هیچوقت از بین نمیرن و هیچوقت کمرنگ نمیشن و هیچ کس نمیتونه جاشونو بگیره شاید نباشن ولی یادشون حسشون خصورشون همیشگیه و از یاد نرفتنیه!فاصله من و تو جسما شاید زیاد باشه ولی قلبا فاصله ای نیست چون من و تو از جنس همیم! ماله همیم!با همیم!و همیشه همیشه واسه همیشه دوس داشتنمون کم که نمیشه هیچ بلکه رشد هم میکنه!

کاش بدونی نبودنت...ندیدنت....هرگز دلیلی نمیشه واسه از یاد بردنت...دوس دارم مریمه من!

زمان خیلی سریع داره میگذره!هرسال زودتر از ساله قبل! بدونه اینکه کار مفیدی بخوام انجام بدم!

یه چیزیو صرفا واسه مریم اینجا مینوسم!

مریم!دوس دارم همیشه نوشته هاتو تو این وبلاگ بخونم!نوشته هات منو میبره به اسمون!حتی اگه راجع به دوستات یا شخصه خاصی یا هر چی بنویسی من نوشته هاتو میخورم به جای خوندن!دوسشون دارم چون برگرفته از شخصی هستن که همه زندگیمه!بدونه در نظر گرفتنه ارتباطه ما با هم بنوس اینجا!ازت خواهش میکنم و رسما تقاضا میکنم!امیدوارم که خودتم دوس داشته باشی و بنویسی چون نوشته هات پر از حسن برای من!تمامه نوشته هایتو انقدر خوندم که خفظن!دوسشون دارم

مشروب....بخار ماشین...چکمه قهوه ای....سیو کردن اسمت به نامه نفس برای کسی جز من!و  شعرهای که کسی به جز من میگه ولی تو میرسی به من!! همه رو دوس دارم!

اینجا من الستومریا هستم و تو مریم  نه اینکه ۲ ادمی که ارتباطه جسمی ندارن!پس اگه واست مقدوره بنوس!من و تو دیوانه تاریخیم!

بعدها ثابتش میکنم اگه زمانه من و اطرافیانه تو اجازه بدن!!

 

خیلی وقت بود میخواستم بنویسم ولی الان که داشتم مینوشتم احساسه حجالت داشتم انگار که مدله نوشتن یادم رفته ولی حس کردم اینجا کاغذ و من خودکار!

میخوام اینجا از یکی از دوستا که وجودش کلی کمک کرد به من و مریم خیلی تشکر کنم!اینروزا وقتی مشکلی به وجود می اومد باهاش راجع بش حرف میزدم و همیشه کمکم میکرد و با مریم صمیمی تر از منه! همیشه به من میگه لجباز!بسه دیگه برگرد!تمومش کن و .........مرسی ازت مریم بانو!امیدوارم که روزی جبران کنم!به خاطر همه چیز ممنون!مرسی خیلی.

این روزها وبلاگه همه رو میخونم مثه قبل!ولی نمیدونم چرا نظر نمیذارم!

وبلاگه سیب که شدیدا بهش علاقه پیدا کردم و نوشته هاش خیلی خوبن!انگار منو اروم میکنه!وبلاگه مریم بانو که انقدر بی غلو غش مینویسه!وبلاگه  ساناز که یه دیونه مثه خودمه که یهروز وبلاگش هس یه روز نیست ....وبلاگه خانومی و اقایی که به زودی منتظر عروسیشمون دیگه......وبلاگه نیروانا که هنوز اندر خمه یه کوچس....وبلاگه حمیده که پر از اصطلاحه باحال و قشنگه....وبلاگه محبوبه رو هنوز گهگاهی میخونم...وبلاگه اوریانا که یه زمانی وبلاگه مورد علاقه مریمه من بود..و تقریبا هنوز میشه گفت مثه همیشه همه رو میخونم!وبلاگه دختر ۲۰ ساله که همش با شوشو مینویسه!وبلاگه پانی که اوضاعش انگار مثه خودمه و وبلاگه جوراب پاره که مثه من از چیزی انگار عذاب میکشه...

فقط یه وبلاگ رو مخمه!ببخشید اینجا وبه خودمه!میتون راحت باشم من ادمه پرویی هستم ! وبلاگه ترمه!!!!شدیدا رو اعصابمه!تلفیقی از وبه اوریانا خانومی ثابتی ..نسترن رها...محبوبه!انگار که میخواد بگه منم هستم!اصن انگار که یکی در قالبه اینا!هرچیه من دوسش ندارم چون انگار واقعی نیست! نمیدونم چرا ولی بر خلافه من مریم علاقه منده بهش چون یه روز دیدم لینکش این طرفه صحفه به چشم میخوره! کلا از اینکه یکی بیاد سبکه یکی دیگه بنویسه خیلی حال نمیکنم!از تظاهرم که متنفرم!البته شاید به اشتباه در من این حسو به وجود میاره منم نظرمو اینجا گفتم!

وبلاگه خانومه ثابتی رو با اینکه نمیفهمم میخونم!نوشته هات جدا سنگینه واسم!ولی نظراتیو که راجع به ما میدی شدیدا دوس دارم!منتظرتم خیلی زیاد!هنوز اون حرفیو که گفتی من و مریم از یک روحیم...در ذهنمه!خیلی قشنگ توصیف کردی!خیلی زیبا و ساده!

 

هیچ چیزی قشنگ تر از یک حسه ناب که برگرفته از یک عشقه پاک باشه نیست!

بعد از چند ساعت: خدایا انقدر هنگ بودم که نفهمیدم!ببخشید اگه توهینی به وبلاگه شما شد!! پاکش نمیکنم که به هنگیه خودم بخندم و انقدر له نباشم یخورده فکر کنم!ولی باور کن تک تکه جمله هاتو با تک تک سلولام حس کردم و میکنم!باور کن عزیزم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم فروردین 1387ساعت 22:29  توسط galaxy  | 

 امشب یه اتفاقه

امشب یه اضطرابه

امشب از اون شباست که من اسمم رو یادم نمیاد

امشب دلم از من فقط عشق دوباره میخواد

امشب میدونم ترم ز دستات

فاصله تنها یه دسته

اون حس غریب مهمون منه

امشب تو دلم نشسته

نشستم پشت فرمون حواسم اما یه جای دیگست یه لحظه با صدای جیغ  ژاله به خودم میام شیشه ی جلوی ماشین کاملا مه گرفته جلو  اصلا پیدا نیست ژاله هنوز جیغ میکشه من اما هیچ اقدامی واسه پاک کردن شیشه نمیکنم دلم میخواد  همینجوری رانندگی کنم تو مه تو ابهام شاید...!صدای جیغ  ژااله قطع شده حالا داره گریه میکنه زل زده به من :تو اصلا حالت خوب نیست دیوونه شدی به معنای واقعی کلمه!

با دست هاش که اشکارا میلرزن شیشه ی جلو رو پاک میکنه و شیشه ی پنجره ها رو کمی پایین میاره تا دیگه شیشه ی جلو مه نگیره سیستم ماشین رو خاموش میکنه حالا  ژاله هم مثل تو فهمیده که موقع رانندگی اگه موزیک لایت گوش کنم خیره میشم به جلو بدون اینکه جلو رو ببینم...!!!  تو اون لحظه دلم میخواد  ژاله رو از ماشینم پرت کنم پایین...

حس میکنم نبضم داره با هر شماره میزنه

حس میکنم امشب یکی قلبم رو از جا میکنه

امشب دارم عاشق میشم اما باورم نمیشه

این وسوسه و این دل

از امشب تا همیشه

دلم میخواد بلیط ها رو کنسل کنم دلم میخواد تمام برنامه هاتو به هم بریزم اصلا چرا میخوای منو نشون این ادم ها بدی که نمیشناسمشون من نمیفهمم چه بلایی داره سرم میاد یا دارن سرم میارن یا داری سرم میاری یا دارم سر خودم میارم نه من هیچی نمیفهمم نکنه باز دارم عروسک خیمه شب بازی میشم...

 

اما نه نه دیگه فرصتی نیست دیگه

همه احساس من رفته از دست دیگه

نه نه نه نه دیگه ثانیه ها داره

خاطرات منو با خودش میبره

دلم میخواد از صفحه ی روزگار محو میشدم اشتباه نکن نگفتم دلم میخواد بمیرم نه دلم میخواد از اول نبودم درست مثل  اوووووم بذار بگم مثل چی به سمت چپ صفحه نگاه کن همونجا که نوشته (نوشته های پیشین) میبینی ماه اذر بین ماه ها نیست نه اشتباه نکن کسی نوشته های ماه اذر رو حذف نکرده از اول کسی تو ماه اذر چیزی ننوشته بود کاش میشد منم از اول وجود نداشتم کاش میشد ۲۵ اذری وجود نداشت تا من به دنیا بیام کاش...

دل دیگه حسی نداره

امشب داره کم میاره

امشب در اضطرابه

در حسرت و عذابه

امشب...

همین امشب...

نگران نشو دوران نقاهت منم به پایان رسید حالا میتونی صدای خنده های منو بشنوی نه نه نه خنده ی شهوت انگیزی که ناخوداگاه بدنتو سست کنه و بخوای منو بغل کنی بدون اینکه دوسم داشته باشی! گوش کن... بیشتر گوش کن...صدای خنده های من مثل اون دختر کوچولویی میمونه که موهای لختشو دو گوشی بسته وداره میخنده.خنده های صورتی رنگش تو فضا پخش میشه و تو با حسی سرشار از دوست داشتن جلو میری و دستاشو میگیری....

امشب تو سینه ی من

فریادی از سکوته

میکوبه باز تو سینه

دردی که از تو بوده

کاش که میموند به یادت

شرجی ترین نگاهم

تبعیدیه به حسرت

این قلب بی گناهم

خوووووووچحالم واسه   اتفاقای تازه و خوبی که تا سه ماه دیگه(اردیبهشت) قراره بیفته! خووووووچحال ترم که تا شش ماه دیگه همه چیز به کلی عوض میشه!باورم نمیشه که تا کمتر از یک سال دیگه تولدی تازه در راه است...

پ.ن.۱:احساس میکنم اینجا دیگه به من تعلق نداره.اینجا ماله (ما) بود.ولی الان (من) منم و تو (تویی) و دیگه شاید (ما) وجود نداشته باشه...به هر حال دیگه منتظر نباشید من اینجا چیزی بنویسم....همه چیز یه روز تموم میشه مثل شکلات! باور کنید حتی شکلات های اب شده ای که ریخته بود روی دستم رو هم خوردم ولی دیگه شکلاتی نمونده! خوووب البته منظورم از همه چیز همه چیزم نبود که میدونم خیلی چیزا هم هستن که هیچ وقت تموم نمیشن مثل عشق!

پ.ن.۲:کودک خستگی نا پذیر من دیگه داره خسته میشه و میبینم که بزرگ هم شده اما هنوز بالنده نشده به امید بالندگی کودک من....

پ.ن.۳:تا حالا به اکسیژن هایی فکر کردی که منتظرن تا وارد ریه هات بشن؟!!!!

پ.ن.۴:به دنبال محمل چنان زارو گریم    که از گریه ام ناقه در گل نشیند...!

پ.ن. ۵:  ۱۲ اذر رو هرگز از یاد نخواهم برد ببین اینجا هم نوشتم که دیگه هیچ وقت یادم نره...

پ.ن.۶:special thanks واسه ارامشی که به من بخشیدی و اگزازپام های لعنتی رو از من گرفتی که شب ها رو بدون اون قرص های لعنتی بخوابم و خودت شدی اگزازپام من!

پ.ن.۶:روزی کبوترهایمان را پیدا خواهیم کرد...!

+ نوشته شده در  شنبه ششم بهمن 1386ساعت 17:33  توسط raffaello  | 

زندگی جریان داره در فنجون شیر قهوه ی داغی که روی میز توی اتاق سرد من قرار داره و ازش بخار بلند میشه.زندگی جریان داره شاید در اتاقی که پلان های نیمه کاره روی میز کارم داره صدام میکنه در اتاقی که من نشستم (من) بی (او).

من با قلبی که نه تند می زنه و نه کند!

 

شیشه های بخار گرفته اتاقک گرم ماشین پاهامو با چکمه های قهوه ای جمع میکنم و لم میدم رو صندلی ماشین تو حرف میزنی و حرف میزنی و من گوش نمیدم و گوش نمیدم!

 و غرق میشم توی اهنگ هایی که تو ساختی و شعرهایی که تو گفتی با شعرها و اهنگ های تو انگار میرسم به (اون)!

 سیستم ماشین رو بلند تر میکنم انگار میفهمی که اصلا به حرفات گوش ندادم انگار از دستت عصبانیم انگار دلم نمیخواست اسمم رو توی گوشیت (نفس) سیو کنی انگار باورم نمیشه که میخوای برام اهنگ بسازی انگار اصلا واسم مهم نیستی انگار خودت هم فهمیدی چون با لحن محکمی که به جذابیتت کمک  میکنه میگی :(دلم نمیخواد   حتی تو فکراتم شریک داشته باشم!)دلم میخواد پوزخند بزنم ولی جری ترم میکنی وقتی میگی:( ازت نمیخوام گذشتتو فراموش کنی ولی بذار حال و ایندتو من بسازم) واین جملت انگار بارها تو گوشم تکرار میشه  انگار تو دلم ارزو میکنم که ای کاش تو حس شیشم نداشتی و فکرم رو نمیخواندی انگار...

دلم میخواد تو صورتت داد بزنم هی رفیق به چشمای معصوم من اعتماد نکن که بی گناه ترین نگاه ها گناه کار ترین قاتلای تاریخ بودن...!

باور نکن اگه چشمای من باهات حرف میزنن و ارومت میکنن...

چه بازیه شیرینیه من به تو خیانت میکنم (اون) به من و تو به (اون)! چه لذتی داره...

 

ما یکدیگر را با نفس هامان

 الوده میسازیم

الوده ی تقوای خوشبختی

ما از صدای باد میترسیم

ما از نفوذ سایه های شک

در باغ های بوسه هامان رنگ میبازیم

ما در تمام مهمانیهای قصر نور

از وحشت اوار میلرزیم...

 

دلت میخواد بوسم کنی ولی نمیتونی که! بازم سرت گول میمالم و سرم گول میمالی...

بچه میشیم اونقدر بچه که بگیم کووشولوووووو  و خنده هایی که تمومی ندارن...

لجباز میشیم....شیطون میشیم....

 

حس میکنم دنیا داره دور سرم میچرخه یا شایدم من دور دنیا میچرخم

بازم این حس ششم لعنتیت میاد سراغت با یه حالت خاص میگی:

باز رفتی کهکشان راه شیری؟

میخندم

از کجا فهمیدی؟

از شیشه ی خالی مشروب قرمز!

غش میکنم از خنده

میخوای از این حالم سو استفاده کنی و برام فال ورق بگیری میپرسی چند حرفه؟

تو خوابم که باشم حواسم هست که فال ورقت حرف نداره و همه چیزو ( رو ) میکنه!

خندم اوج میگیره و میگم نمیتونی سرم گول بمالی که!

عاشق( که) گفتن اخر جمله هامی!

ساکت میشی

 

 نگاهت خیره میمونه به گربه ای که افتاده دنبال یه سگ!

تعجب نکن رفیق

اینجا همون سرزمین عجایبه

منو نشناختی؟من همون الیسم!

میای بریم لازانیا بخوریم؟

کی قراره واسم لازانیا درست کنی دیگه از لازانیای بیرون خسته شدم دستپخت تو یه چیز دیگست...

 

اصرار نکن بهت نمیگم دوست دارم شاید هیچ وقت شاید...

بیا یه قصه ی تازه رو خط خطی کنیم...

انقدر منو میبری بالا که یاد یکی از شعرای فروغ میفتم

مرا ببر به دورها به نورها....

از این بالا( اونو) یه نقطه میبینم حتی براش دستم تکون نمیدم....

هنوز خنده هامون ادامه داره...

هنوز زندگی جریان داره....دیگه از فنجون شیر قهوه ام بخار نمیاد....!

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم دی 1386ساعت 22:56  توسط raffaello  | 

نمیدونم چند وقته اینجا ننوشتم

یه زمانی اخ که چقدر هیجان داشتم واسه نوشتنه اینجا

چقدر هیجان داشتم واسه نوشتنه تو اینجا

نوشتنه ها دیونم میکرد

مثه خودت

مثه الان که دیونم کردی

من جدا تبدیل شدم به یه ادمه دیوونه تو عشق

باورم نمیشه

روز به روز

لحظه به لحظه دوس داشتنت تو تک تکه وجودم بیشترو بیشتر میشه

فکر نکن نیستم احساسم رفته

وای اینجا رو هنوز دوس دارم

احساس میکنم هممون تو یه روستای کوچیکیم که با هم همسایه ایم!

بعضی موقعه ها این همسایه ها میرن ولی ۲ باره می ان !

میدونم باور نمیکنی که از عشقت دیونه شدم میدونم !هیچیو نمیبینیو باور نمیکنی

که من دارم به دیوانگی محض میرسم!

همیشه میگفتم اگه کسی کسیو دوس داره تا اخرش باید بره

بعد بت گفتم ما تا اخرش باید بریم

یه بار بت گفتم ما اخر نداره راهمون

ولی الان بت میگم

من رسیدم به یه مر حله ای که نمیتونم بهت نزدیک بشم

انقدر دیونتمو دوست دارم که مجبورم بکشم کنار

باورت میشه

از دوس داشتنه زیادی

بهت نزدیک شم یه بلایی سرم میاد

نمی تونم تحمل کنم

میدونم میدونم نیمی فهمی منو

میدونم اون منظوریو که میخوام سخته بهت برسونم

ولی فقط اینو بدون انقدر دیونتم انقدر عاشقتم انقدر دوس دارم که شاید یکی از همین روزا فهمیدی 

الستومریا فدای تو شد !

خودم می مونم تو عظمته دوستیمونو دوس داشتنمون

فقط به وجود همیچین عشقی افتخار میکنم

به وجود داشتنه همیچین معشوقه ای افتخار میکنم

به خودم افتخار میکنم که عاشقه  عزیز ترین ...زیبا ترین...مهربان ترین....بی نظیر ترین....اروم

ترین....موجود دنیا شدم و هستم و خواهم ماند !

تو بی نظیری مریم من !

و من هنوز عاشقانه دوستت دارم بدونه اینکه  این دفعه اذیت شی یا عصبانی شی

من هنوز عاشقه تماماه لحظه های با تو بودنم

من هنوز عاشقه تو هستم


یادته..یه شعر واست نوشتم 

من هنوز عاشقت هستم..من هنوز خاک زیر پاهای تو هستم...من هنوز....

اون شعر الان واسه اینجاس !


نمیدونم اینجا رو میخونی یا نه

نمیدونم باورم میکنی یا نه

نمیودنم یادتم یا نه

نمیدونم منو میشناسی یا نه

هیچی نمیدونم

هیچی هم نمیخوام بدونم

فقط دوس دارم خوب و اروم باشی !

این دیگه اوجه عشقه...خواستن به معنای واقعی ولی با هم نبودن

میدونم نظریه بیخودیه..ولی تو قانونه عشقه من این نظر اجرا میشه!

و میدونم تو چه دوس داشته باشی چه نداشته باشی داری به پای من می سوزی

البته دیگه گذشت که بسوزی...چون تو الان واسه خودت داری زندگی میکنی فدات شم

خوشحالم اگه خوب باشی همین

میدونی خیلی وقتی این حرفا رو به هیچ کی نزدم

میخوام اینجا همه رو بهت بگم

چون همه فقط به خاطر تو ساخته شدن

کلمه ها در مقابل تو کم می ارن...انقدر با  عظمتی  و خانوم

عزیز دلم....قربونت برم....ضربانه قلبم...الاهی فدات شم...الاهی بمیرم واست...دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

با شکوهه من...مریمه من....نفسه من..عشقه همیشگی من..تو جاودانه شدی در تمامه وجودم

عاشقانه می پرستمت و عاشقانه دوستت دارم

من فقط واسه تو میتونم عاشق باشم!فقط واسه تو میتونم با احساس باشم

من فقط تورو میخوام حتی اگه منو نخوای

من دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم دوست دارم

دویونتم به معنای واقعی کمله دیونه شدن

عاشقتم به معنای واقعی عاشق شدن

میخوامت به معنای واقعی خواستن

تو همه زندگی منی....یادته؟اسمه اولین وبلاگمون...هنوز هستی...واسه همیشه

تو همه زندگی منی

نو نفسه من

تو عشقه من

تو وجود منی

تو خود منی


 سلام به همه دوستایی که این مدت در کنار منو عشقم موندین

مرسی از همتون

همتونو دوس دارم

مرسی

مریم بانو...حمیده...ساناز..خانومی...پریا....دختر ۲۰ ساله....جمانه....اطلس و همه

الان مغزم یاری نمیکنه

ببخشید

نمیدونم چرا اومدم نوشتم ولی احساس کردم دیگه دارم میترکم!

خیلی هاتون تو نظر خصوصی یا همین نظرا نوشتید بس کنید دیگه!

ما چیزیو تموم نکردیم که بخوایم بس کنیم

من از شدته عشقه زیادی زدم جاده خاکی!همین

نمی تونستم دیگه

مریمو میخوام فقط واسه خودم کنار خودم

دیگه داشتم میمردم

بهترین راه این بود که فعلا جدا شیم تا ببینیم چی پیش میاد

ولی جدایی به معنیه مطلق نیست

نمیدونم مریمم اینارو میخونی یا نه

میدونم باورش سخته...ولی دوس داشتنه من به جایی رسیدم که نمیونم کنار مریم باشم

باید جدا از هم باشیم

فقط تو رابطه ها جداییم!

من اگه یه شب خوابشو نبینم اون شب صبج نیست!

اهانننننننن....اصن اومدم اون خوابه فوق العاده ای که دیدمو بنویسم این همه حرف زدم

ما الان باید از هم جدا باشیم!

من هر روز وبلاگای همتونو میخونم

ولی نظر نمیدم

ولی همه اتفاقا رو میدونم...سانازم که برگشته!امیدوارم مشکلت حل بشه

دعا کنید زودی این لحظه ها بگذرن میخوام بپرم بغل مریم!!!


خوابمو صرفا مینویسم واسه خودم بمونه!چون فوق العاده بود و باور نکردنی!

مریم!

۲ شب پیش خواب دیدم اومدی پیشم! کنارم بعد بهت گفتم میدونی چند وقته بغلت نکردم؟میدونی چند وقته نبوسیدمت؟میدونی چند وقته نفس نفس نشده؟هیچی نمیگفتی ولی مشخص بود که منتظر بودی ببوسمت!

بعد شروع کردم به بوسیدنت...از صورتت بعد رسیدم به لبات..مثه قبل هنوز مثه دیونه ها می بوسیدمت تو هم داشتی مثه دیونه ها لبای منو میبوسیدی!!تو خواب خیلی دردم اومد چون تمامه لبام کبود شد بود!صبج که پاشدم لبام  سیاه بود !!!!!کبوذ....انگار تو خورده بودیشون!!!!

بعد از بوسیدنت شروع کردم نگاه کردن...داشتم نگات میکردم تو هیچ حرکتی نمیکردی فقط مثه مسخ شده ها دراز کشیده بودی!!بقیه خوابم خودت حدس بزن !


خیلی اروم شدم نوشتم!

یه زمانی عصبی میشدم می اومد تو نت

ولی الان مثه یه خاطره خوب شده واسم

همه چیز های گذشته رو دوس دارم

مرسی از همتون

ممنونم!


حتی دوس داشتنمون هم دیونگیه!

دارم از عشقت اینور میمیرم ولی نمیتونم باهات باشم!

میبوسمت نفسه من

مواظبه خودت باش

دوست دارم


حالا میفهمم ۵ وارونه چه معنیه میده!!

بعد ها وقتی رشد بی وقفه درد سقفه کوتاهه دلت را خم کرد بیگمان میفهمی ۵ وارونه چه معنا دارد...

باور کن که سفقه دلم خم نشده ویران شده!


از نت رفتم بیرون یادم اومد یه چیزیو ننوشتم!

واسه اروم کردنه خودم..واسه عجیب بودنه عشقمون میگم

در حال حاضر نه من میتونم برم خواستگاری مریم!!!!نه میتونم برم با خانوادش صحبت کنم!!!یعنی هیچوقت نمی تونم!فقط باید بذارم گذر زمان حلش کنه!

به اون خدایی که اعتقاد و ایمان دارم و می پرستمش میدونم که خودش حواسش به منو تو هست و خودش کارمونو درست میکنه!یه جوری که توو کفش بمونیم!باورکن!

اینارو نوشتم چون ممکن بود این ذهنیت واسه همتون پیش بیاد چرا کاری نمیکنم!

من فقط منتظر گذر زمانم...این روز ها رو هم فقط به اون امید دارم میگذرونم!

همین....

نمیدونم دیگه کی میام..

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم دی 1386ساعت 19:6  توسط galaxy  | 

هنوز از دیدنه عکسات تو  mp4 قلبم میزنه

هنوز اسمتت قلبمو میلرزونه

چرا؟

وقتی هنوز میترسم بیام بیرون که یبار نبینمت

وقتی یکیو دیدم جس کردم تویی از هوش رفتم

وقتی....وقتی....

اینا نشونه اینه

عشقت تو قلبمه

دوس داشتنت تو وجودمه

فقط دیگه تو قلبه خودمه

بهت گفته بودم از بین نمیره

من این حرفارو جایی به جز وبلاگ ندارم که بنویسم

واسه کسیم نمینویسم

فقط مینویسم که حسا سرکوب نشه

به هر چی که دوس داشتم رسیدم

هر چیزیو که میخوام تحربه کردم

و دارم تحربه میکنم

من خوشحالم

به خاطر همه اتفاق هایی که افتاده

من پشیمون نیستم

چرل هر کی مبینه میگه پشیمونی

من از تمامه کارایی که کردم راضیم

من اشتباه نکردم

با همتونم

من کارم درست بوده

هنوزم هست

حالا هر جوری میخواید فکر کنید

اون زمان که گفتید اشتباش مگه گوش کردم که حالا میگید درسته

من فقط کاریو که دلم میگه انجام میدم

فقط

هنوزم تو شبهات

اگه اون ماهو داری

من اون ماهو دادم

به تو یادگاری

بعضی موقعه ها جدا بودن قسمتی از دوس داشتنه

امیدوارم که تنفر از من تمامه وجودتو پر کرده باشه

هدفه من دقیقا همینه

با این تنفر من به هدفم میرسم

امیدوارم از ته قبلم

دوستت دارم

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم آبان 1386ساعت 19:27  توسط galaxy 

همه چیز یه روز تموم میشه ..وقتی شروعی هست حتما پایانی هم هست

هیچ وقت فکر نمیکردم یه روزی بیام اخرین پستو بذارم

واسم جالبه

همه جیز از یه جا شروع شد

و به یه جا ختم شد

تموم...تموم....داشتم باور میکردم....اول فکر کردم تو رویام...ولی حالا فهمیدم نه واقعیته..اره پاشو همه جیز تموم همون روزیه که فکر میکردی تا زندس اتفاق نمی افته

دیدی شد

به همین راحتی

باورت میشد

با خودمم...میبینی که تموم.......بدونه اینکه بدونی چرا چی شد 

فقط شد مثه همون موقع که شد!

نفهمیدی چطور شروع شد پس انتظار داری بفهمی چطور تموم شد؟

زندگیه جدیتو شروع کن

انگار الان به دنیا اومدی

همه ذهنیت های بدو پاک کن

خوب رو هم پاک کن

خاطره ها رو بذار خاطره بمون

سراغشونم نرو که اعصابتو خورد کن

زندگی میره چه خوب باشی تو چه بد

پس خوب باش

 خوب همه چیز تموم شد

و مشکلی نداریم

جفتمون از اینکه از هم جدا شدیم خوشحالیم

من خوشحالم مریم خوشحال تر!

دیگه چی از این بهتر؟!

فوق العادس به نظر من...

جفتمون احساسه راحتی میکنیم

جفتمون باورمون شده دیگه همه چیز تموم شده

هر ۲تا باور کردیم که دیگه راههمون جداست

همه چیز حله واسه اون و همینطور واسه من

فقط میمونه یه چیزی  که اونم مرور زمان درستش میکنه

جالبه جفتمون یه نفر تازه وارد زندگیمون شده

خیلی واسم جالبه

انگار منتظر بودن ما جدا شیم بیان

اصن انگار همچین روزیو پیش بینی میکردن

نمیدونم

هر اتفاقی داره میافته واسه هر دوی ما داره می افته

جداییمونم باز عجیبه

مثه همه اتفاقای خوب و بدی که واسمون افتاده

وقتی پارسال عشقمون انقدر اوج میگرفت پیش بینی همچین روزایی و میکردم ولی نه انقدر زود

دارم به باور میرسم

به چیزهای که حتی تصورشون یه زمانی جشمامو تر میکرد

الان توشون دارم زندگی میکنم

چرا یه زمانی به خودم  میگفتم من میمیرم من اینجورمو اونجور....

تقصیر خودم بود

خودم کردم که لعنت بر خودم باد!

(اینارو واسه خودم نوشتم)

 


سلام به همه دوستای که این مدت باهاشون بودیم و خوندیمشونو ما رو خوندن

مرسی از همتون

امیدوارم که اتفاقه ممکنی که بینه ما افتاد واسه شما ها نیفته

خواهشا اگه عشقه کسی هستید یا کسی عاشقتونه حواستونو به کاراتون بدید مثه ما نشید

وقتی فکر میکنم میبینم ما یهو جدا نشدیم خیلی چیزا تاثیر داشت

همونطور که عشقمون اروم اروم اوج گرفت اروم اروم  خاموش شد

(نمیتونم بگم عشق از بین میره حداقل عشقه من)

مواظبه تمامه کاراتون باشید

امیدوارم که روزای خوبیو داشته باشید

از کوچولو...اطلس...فرزانه..هدیه..نیروانا...خانومی عزیز....دختر ۲۰ ساله...خانوم ثابتی...گلریز (که امیدوارم مشکلش حل بشه)....دختر اردیبهشتی....تبسم...پانی....گارسیا....سارا(روزانه های من)..... و همه دوستایی که  اسمشونو یادم رفت........

از همتون ممنونم....امیدوارم موفق باشی

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سیزدهم آبان 1386ساعت 22:26  توسط galaxy 

وقتی فیلمه راه بی پایانو میدیدمو دیدم انتظار داشتم باز اخرش خوب تموم نشه واسه اسمش

این چه راهه بی پایانی بود؟به ما میگن راه بی پایان ......

اگه همه ما تو فیلم بودیم....

 من و رافاوئلو الان تو یه خونه زیر یه سقف بودیم تو بغله هم!!!!!

کوچولو و سهیل با هم ازدواج کرده بودن احتمالا یه بچه هم داشتن

نیما و گلریز   حتما عشقولانه فوق العاده ای داشتن

نیروانا و مهدی  خیلی زندگی خوبی داشتن

خانومی و اقایی چندین سال بود ازدواج کرده بودن......

دختر ۲۰ ساله و نامزدش خوب اینا هم مثه خانومی و اقای!

و همه کسایی که وبلاگ دارنو از عشق مینویسن

همه الان با هم داشتن زندگی میکردن

کاش فیلم بودیمممممممممممممممممممممممممممممممممم

واسه تمامه ابراز دوستیات ممنونم

کوچولوی عزیز

 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 0:48  توسط galaxy  | 

۱۲ ابان ۸۲:

اولین باری که دیدمتو با هم حرف زدیم گفتی وای اون خواننده که از طبقه بالا خودشو میندازه پایین من بهت گفتم evanescence رو میگیو تو هم گفتی اره

۲۵ اذر ۸۲:

روز تولد تو که من نتونستم بیام

۲۷ اسفند ۸۲:

وقتی بهت گفتم که دوست دارم اونم نه دوس داشتنه عادی عاشقتم

۱۵ فروردین ۸۳:

من مسافرت بودم  اس ام اس دادی واسه تولدم تو دفترم متنشو دارم

بهمن ۸۳:

با هم رفتیم مسافرت ۲تایی!با بقیه بچه ها...اولین مسافرت بود

 بهمن ۸۴:

زدیم تو تریپه رفاقته صمیمی و تازه صمیمی شدیم

۲۵ بهمن ۸۴:

اولین کادوی ولنتاین....فکر کنم هنوز گردنته...ماه اذر بود !رو یه سکه طلا عکسش بود

۷ شهریور ۸۵:

با هم رفتیم مسافرت ۲ تایی!چه حالی داد

۱۵ شهریور ۸۵:

مصادف شد با تموم شده مسافرت

نتیجه دانشگاه

شروع جدایی من و تو

۱۷ اذر ۸۵:

برای اولین بار تو صورتت با گریه اعتراف کردم...اسمش شبه اعترافه

۲۰ اذر ۸۵:

جدا شدیم به مدته ۲۱ روز

۱۱ دی ۸۵:

شروعی ۲باره ولی کاملا متفاوت ...شروعی عشقولانه

۲۵ بهمن ۸۵:

ولنتایه خوشکلی که با هم رفتیم بیرون

از کادوی تولد تا کادوی ولنتایو یه جا بت دادم!انقدر ریاد بود که همه رو با هم نبردی

یادمه دسته گلو نبردی که اومدم تو وبلاگ نوشتم هنوز پیشمه!

۱۵ فروردین ۸۶:

عشقولانه ترین روز

یه کادوی تولد فوق العاده از طرف توووووووو

خوردنه لبهای هم واسه اولین بار

بی حس شدنمون

کبود شدنه لبام

اون روز بود که تازه فهمدیم پوسته حساسی دارم!

۱۵ اردیبهشت۸۶:

رابطه عشقولانه داشت پیش میرفت

اولین باری که داشتی گردنمو میخوردی

از اونروز بود که فهمدیم عاشقه گردنم شدیم

منم عاشقه....

پایین تر از گردن!

۲۳ خرداد ۸۶:

همون اتفاقه خوشکلی که هر رابطه ای اخرش می افته

واسه هم شد

۳ابان ۸۶:

همه چی تموم

تموم؟


 من مشکلی ندارم تو هم نداری!

میدونم

خوشحالم

حتی ما اگه از هم جدا شیم

واسه چندین سال

واسه من  مشکلی نیست

چون با هم بودنه الانمون جلوی با هم بودنه بعدا رو میگیره

ولی جدا بودنه الان جلوی با هم بودنه اینده رو نمیگیره

شاید الان ازم دلخور باشی و بم فوش بدی(چندش اورم/بی شعورم/عوضیم/اشغالم/تورو واسه خودم خواستم/و ...)ولی اینو بدون که من فکر ایندم نه فکر این جند روزی که با هم باشیمو ببینیم تو چی کردیو من چی کردم

خودت که میدونی منو تو عادی نیستیم کاملا متفاوت با دیگران هستیم

من و تو نه مدله عشقمون

پس سختیه الان می ارزه به اینکه واسه یه عمر با هم باشیم

دوستت دارم

زندگیه خوبی رو واست در غیابه من ارزو دارم

مواظب خودت باش


نمیدونم چرا اولین باره دارم اینجوری واست مینویسم

مثه اس ام اس هر شب میام حرفامو اینجا میزنم

چه بخونی چه نخونی

دیگه وقته خواب انقدر دیونه نمیشم

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 17:59  توسط galaxy  |