تبليغاتX
...Seems cHoCoLaTe :: تقدیم به تو که کودکی خستگی ناپذیر و بزرگ نشدنی در وجودت است...
هوا گرمه اینجا جهنمه چند تا دسمال کاغذی میگیرم تو دستم در ماشین رو باز میکنم فرمون اونقدر داغه که نمیتونم بگیرمش نگاه میکنم به صندلیه بغل یه بطری اب معدنی افتاده روی صندلی برش میدارم میخوام یکم فرمون رو خنک کنم یکم اب میریزم رو دستم جیغم میره هوا دستم میسوزه اب معدنی تو ماشین زیر افتاب جوش شده بود جوش به معنای واقعی کلمه امروز اخرین روز کلاسم بود واسه اخرین بار به دانشگام نگاه میکنم به دانشگاهی که تموم شد دارم فارغ التحصیل میشم. اتلیه ها میزهای سفید میزهای نور کاغذ های شفاف  پوستی و کالک که ادم رو یاد شیرینیی فروشی میندازه.و دست های ما که راپید رو سر میداد رو این کاغذها دست های ما که با جوهر راپیدسیاه میشد و اونوقت میکشیدیم رو صورت های هم و خندمون میرفت هوا خنده هایی بی انتهتا...دست های ما....دست های من...نگام میفته رو دستام که با اب معدنی سوختن و حالا رو فرمون داغ شدن.از  پارکینگ دانشگاه میام بیرون دستام با فرمون ماشین میچرخن...دستام....

دستام زیر سرمه خیره شدم به کتاب قصه ی بچگیام اسمش کی منو به خونه میبرد؟ داستان دختری که تو جای جای کتاب میگه کی منو به خونه میبره مادربزرگ رفته منو نبرده! ریتم قشنگ خواندن مامان وقتی که بچه بودم و این کتابو واسم میخوند میپیچه تو گوشم.با خوشحالی کتابو برمیدارم از اتاقم میرم بیرون مامان نشسته رو مبل میرم میشینم  پایین  پاهاش کتابو میگیرم جلوش با خنده میگم بلاخره  پیداش کردم.یادته برام میخوندیش ؟الانم میخونی؟مامان لبخند میزنه دستشو میکشه رو کتاب بعد به من نگاه میکنه انگار تو دلش میگه تو کی بزرگ شدی دختر؟چه زود گذشت.سرمو میذاره رو پاهاش و موهامو ناز میکنه و شروع میکنه به خواندن منم دستاشو میگیرم تو دستم دستاش همیشه مهربون بودن!دستامو تو دستاش فشار میده... دستام... 

سی دی بنان رو میذاره بنان شروع میکنه به خواندن میگه فکر نمیکردم بنان دوست داشته باشی این روزا جوونا دیگه بنان نمیشناسن مال دوره ی ماست.میگم ولی من دوست دارم میگه اره تو فرق داری میاد  طرفم میگه تو که باز رنگت  پریده . پا میشه میره یه شکلات میاره میگه باید بخوری فشارت افتاده میگم خوبم استاد.میگه بخور اومدی کلاس طراحی که ریلکس باشی  پس بخور.میخورم لبخند میزنه و میگه چشمات گیراست روشنه یه برقی توشه که...ادامه نمیده میگه یادت باشه وقتی رسیدیم قسمت چهره چهره ی خودتو بکشیم.لبخند میزنم.تو فکرم چیز دیگه ایه خیلی وقته میخوام چهره ی مسیح رو بکشم چند باری به بابا گفتم واسم بکشه اخه کار طراحیش عالیه ولی همش از زیرش در رفت و گفت وقت ندارم اخرشم انگار قسمته که خودم بکشم.فعلا از فکرم با استاد حرف نمیزنم.استاد مدادو از بین انگشتام بر میداره تا اشکالات طرحی که اتود زدم رو بگه.همینجوری که به استاد گوش میدم  پاکن خمیری رو بز میدارم با دستام فشارش میدم گردش میکنم باهاش بازی میکنم نگاه میکنم به دستام.هیچ وقت دوستشون نداشتم هیچ وقت...!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم خرداد 1388ساعت 20:37  توسط raffaello  | 
بهت میگم دوست دارم

سکوت میکنی

بهت میگم میخوام باهام باشیم

سکوت میکنی

بهت میگم اگه قرار اون قول و قرار انجام بشه وقتی نداریم

داری اشک میریزی

بهت میگم اون پستای وبلاگ را واسه کی نوشتی

میگی واسه هیچکی!!فقط میخواستم جوری بنویسم که تورو بکشونم سمت خودم

بهت میگم اره خوب موفق شدی

ولی باور نمیکنم صرفا واسه کشیدن من به سمت خخودت باشه!!تو ادمی هستی که تا چیزی نشه راجع بش نمینویسی!!!

خیلی دور شدیم خیلی!!!!خیلی قلامون و احسامون رفتن پشت ظاهرمون!!!!ما همدیگه رو دوس داریم!تو منو و من تور!هیچ انکاری درش نیست ولی هیچ احساسی برای بروز نیست!تمام دوس داشتنمون شده تو سکوت...بی تفاوتی...بی خبری!!!!!

وقتی این پست رو خوندم فهمیدم!!!

ما ادما همیشه دایم تلاش میکنیم ولی وقتی بهش رسیدیم یادمون میره واسه اونی که تلاش کردیم و بدستش اوردیم قدشو بدونیم!!!!

یادمه تو موقع نبودمون یه روز تو چت گفتی:سهم ن از تو چیه؟!!!چرا نبای پیشم باشی صداتو بشنورم بوتو حس کنم کنارم باشی باهات بحرفم!!

حالا که هستم با یادت رفته!!!!

تاحالا تو زندگیت ۲ بار رفتم بیرون که قدرمو بدونی!قدر من رو نه قدر دوستیمون رو موفق هم شدم ولی به محض اینکه برگشتم باز یادت رفت

مریم!!! من همون ادمی هستم که تو پستات تو حرفات ازش حرف میزنی!!چرا خودتو از من دور میکنی!!چرا؟!!!

کسی که انقد از اون وضع ناراضی بود بهش نمیومد انقدر واسه این وضع بی تفاوت باشه!!!

من هنوز دوست دارم...نهال دوس داشتنت در من جا خوش کرده و با عشق تو بزرگ شده فقط کافیه تو بهش اب بدی و از خشکی دش بیاری!!!میفهمی که؟!!

دوست دارم چون دوس داشتن ستایش توست!!

 

دوس دارم وقتی این پست رو میخونی یه جواب داشته باشی حتی اگه بخوای بگی دیگه نمیخوامت!من یه جواب میخوام از تو

منتظرتم!

تا دیر نشده....مریم


رفتم پستای قبل رو خوندم یهو این پست در مغزم شکوفا شد و نوشتم!!!

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم فروردین 1388ساعت 19:56  توسط galaxy  | 
سلام به همگی!!! خوبید؟؟؟

مرسی از این کامنتای خوشکلتون!!!وقتی موضوع اپ من شد عشق و اینا همگی طرز کامنت گذاشتنتون فرق کرد!!!مرسی!!

اگه فهمید که چی شد مثل خودم کف میکنید!

قرار بود شنبه مریم بیاد پشم بعد از داشنگاه!!! شنبه ظهر ساعت ۲ مامان به من زنگید اگه کاری نداری بیاد تهران که کار مهمی دارمو باید باشی!!!و اینطور شد که من ساعت ۵ در هواپیما بودم!!!!!!!! مریم خانومی هم موبایل نداره که خبرش بدم به خواهرم گفتم زنگ زد خونه بگو بش!! وقتی ساعت ۸ ا مریم حرف زدم گفت قرار بود من بیام انگار خونتوناااا بهش گفتم اره ولی کاری پیش اومد که باید میرفتم!!

نمیدونم ناراحت شد یا نه ولی هر چی خیلی خوب برخورد کرد!منم عذر خواهی کردم چون واقعا حضورم به تهران بودن بیشتر بود!!!

وقتی دگیر این کاراو چیزا بودم تهران مشکل که تهران داشتیم حل شد و اومدیم مشهد!!!و الان دارم این پست از کافی نت هتل اطلس مینویسم!!!

بعله!!!اینجوری شد که شنیدید!!!۴شنبه هم اومدیم مشهد تا شنبه!!!

وقتی برگشتم قرار شد مریم بیاد پیشم!!

تهران بیشتر کارم تو یوسف اباد بود همش یاد یکی از بچه ها میفتادم !!!یه خانومی هم دیدم تو ولیعضر خیلی به نیروانا شباهت داشتفکر کنم توهم اینکه همتونو دیدم زدم

مشهد هم هوا خوبه بد نیست!!!امروز رفتیم شاندیز چقدر شلوغ بود!!همش یا مریم میفتادم که با هم رفته بودیم!!!اخی یادش بخیرایشالا تابستونی با مریمی میام

دیگه همینا۱!!

اومدم احضار وجود کنم

راستییییییی سرعت اینجا انقدر خوبهمن کلی حال میکنم

مریمی هم خوبه...مشغول لاست دیدنه

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 16:48  توسط galaxy  | 
سلام سلام !!!

الان فقط تنها کسی که میتونه نوشتنم رو خوب تشریح کنه اطلس بانو هست که میتونه با هیجان بگه !

دیشب اتفاقی افتاد بس عجیب!!!جالب....خوب...گود...بی نظیر....توپ...عالی....

به قول یه دوست عزیزی تا محبت نکنی محبت نمیبینی!!!

خوب من همیشه میگفتم چقدر من اول برم جلو یه بار هم مریم!!ولی خوب بعضی موقعه ها هم یه

کارایی پیش میاد که من نه دلم انجام میده!

دیروز که ۵شنبه بود با مریم هیچ تماس نداشتم!تا عصری!زنگیدم وقتی دیدم برنامه بیرون نداره ه دختر

داییش پیشش هست گفتم اوکی بعد گفتم کاری نداری؟!گفت همین!گفتم اوهوم بای! بعد دیدم حوصلم

سر میره دوباره زتگ زدم بهش باهاش حرفیدم!از اون اپ قبلی من ناراضیه!هی میگه تو لیاقت نداریو

اینا!بهش گفتم چرا بهت برخورد من همه چیو واقعیت گفتم!گفت تو نمیدونم که اینور چه خبره و من چقدر

مشکل دارم!گفتم تو از اینور خبر داری مگه؟!گفت نه!!بعد یهو اماده شدم سوار ماشین شدم وقتی

ماشین ایستاد دم در خونه مریم اینا بودم بهش زنگ زدم بیاد پایین ببینمش گفت بیا بالا!

منم پرو رفتم!!!وقتی رسیدم دم در خونه همش داشتم مریمو تصور میکردم چه جوری الان که یهو

در باز شد مریم با یه پیراهنه بنفش تا رو زانو با موهای باز ساده بدون هیچ ارایشی!!!میخواستم

بپرم بغلششششششششششششششش که انقدر ساده و خوشکل و خوب و دوس داشتنی

شده بود!بغلش کردم بوسیدمش رفتیم تو اتاقش!!!داشت مثل همیشه منو بو میکرد گفت چه بو

خوبی میدی!!بوی عطری که واسه تولدم اورده بودم زدمو میدادم!!!یه ۲۰ دقیقه نشستم پاشدم

بیام هر چی اصرارش کردم بیاد نیومد!گفت نه!میخواستم شب بیارمش پیش خودم نیومد!!!کلی همو

بوسیدیم اومدیم!

تو راه برگشت حس خوبی داشتم!بوسیدنمون از جنس چیزه دیگه ای بود با اینکه فقط بوسه خالی

صورت بود!حس کردم  راضیم!!!خوبم....

شنبه قرار بعد از دانشگاه بیاد پیشم شبم بمونه!!!به هدفم رسیدم!میخوام باهاش بحرفم!

حس خوبی دارم....با اینهمه بد بختی که گریبانیرمه ولی خوبم....

خوبی داره میاد سمتم...خوشی.....

امشب که باهات حرف زدم گفتی برو بنویس حال میده میرم میخونم!گفتم خوب تو هم یه حالی بده

به ما!!

بفرما بخون عزیز دل خودم!

اگه بدونی چقدر خوشکلی بدون ارایش و موهای ساده و صاف

دوستت دارم کماکان...بیشتر از خودم...کمتر از فردا

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و یکم فروردین 1388ساعت 23:25  توسط galaxy  |